خرید بک لینک

حوصله‌ی هیچ‌چی رو ندارم…



حتی خودم. نه امید دارم، نه ناامیدی. یه چیزی بین این دوتاست، یه برزخ که نه می‌ذاره بی‌خیال شم، نه می‌ذاره پیش برم. انگار یه خط باریک بین دو دنیای متضاد… ولی هیچ‌کدوم مال من نیست. بعضی آدما میان، می‌رن، یه چیزی می‌گن، یه دروغ قشنگ، یه امید مصنوعی، یه نصیحت که خودشونم بهش عمل نمی‌کنن. بعد؟ هیچی. می‌رن که برن. و من؟ همون‌جا می‌مونم، با یه مشت حرف نصفه‌نیمه که نه می‌تونم بندازمشون دور، نه می‌تونم بهشون باور کنم.

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: شنبه 3 مرداد 1405 ساعت: 23:00

سلام دوستانخییییییییییلیییییییی دلم واسه وبلاگ گردی و وب نویسی تنگ شدهبیش از اندازه وبلاگ نویسی بهم آرامش میده کاش مثه قدیما اینترنتم سرعتش آنالوگ میبود ک برا ثبت یه کامنت یه دیقه صبر میکردم و ساعت ها پشت سیستم با وب نویسی و وب گردی و کامنت گذاشتن وقتمو سر میکردم و اصلا شب و روز ک از اینترنتم فاصله میداشتم ب فکر وبم بودم کاش میشد همه چی رو توو یه زمان فریز میکرد من دوس داشتم اون زمان برام ثابت میموند(:ولی الان اونقد مشغله زیاده اونقد برنامه برای وقت گذرونی زیاده ک کاملا یادم رفته بود ک وبلاگی هم هست! با خودم گفتم شاید وبم پاک شده باشه ولی خوشبختانه بود(:این روزا احساس خوبی دارم، همه چی امن و امانه ن کرونایی ن جدایی ای ن هیچی خدارو ب تعداد قطرات بارونی ک باریده شده در همه ادوار تاریخ شکر نمیدونم ، شاید یه زمانی شد ک بازم یخورده بیشتر ب وب و وبگردی و کامنت گذاشتن وقت بگذرونم واقعا نمیدونم ولی از ته دلم میخوام این کار شدنی بشه برامو اینم نمیدونم پست یا وبگردی بعدیمو کی انجام بدم حتی شاید نیومدم خدارو چ دیدی!!!ولی امیدوارم بشه ک همون چیزی بشه ک میخوامامیدوارم همون چیزی بشه ک میخواینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: پنجشنبه 13 بهمن 1401 ساعت: 18:54

سلامادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: پنجشنبه 13 بهمن 1401 ساعت: 18:54

سلام امروز سه شنبه ۱۱ مهرماه سال ۱۳۷۴ هستشدقیقا روزی ک مادرم آخرین ساعات درد بارداریش رو بخاطر من تحمل میکنه!(روزی ک بدنیا اومدم...)روزی ک بدنیا اومدم تنها ۳ سال تا ثبت اولین خاطرات مبهمی ک توو ذهنم ب یادگار مونده ، مونده بود!روزی ک بدنیا اومدم تنها ۷ سال از عمر پدرم باقی مونده بود!روزی ک پس از میلیاردها سال هیچی نبودن بلاخره از نیستی خارج شدم و ب هستی پیوستم!روزی ک بعدها فهمیدم بعد از من فرزندی نیست و قبل از من تصمیم به نابارور کردن مادرم داشتن و ب دلیل ازدواج خواهر بزرگم از یادشون رفت و من شدم بچه ی ناخواسته ی خانواده ک میتونست اصلا وجود خارجی نداشته باشه!۷ سال بعد دقیقا روزایی ک هر روز صبح با هزار امید و آرزو کفشای پدرمو همراه با خواهرم براش آماده میکردیم تا سکه های ته مونده داخل کافشن آمریکاییش رو بهمون بده !دقیقا روزایی ک تازه از نوازش شبانه ی دستای پدرم روی سرم احساس خوشبختی و غرور میکردم!روزی ک داشتم به پدرم در کنار مادرم داخل حیاط سبز خونمون و غروب قشنگ خورشید عاشقانه نگاه میکردم!اون دستای پینه بسته و بوی علف تازه ک به مشامم میخورد به وجدم میاورد ک چنین پدر زحمت کشی دارمدقیقا روزی ک با بازیهای کودکانه سرگرم بودم زیر نور آفتاب سرد زمستان ، روزی ک مادرم دل توو دلش نبود و سراغ پدرمو میگرفت و احساسش از همیشه بیشتر بهش راست میگفت ک اتفاقی برای پدرم افتاده!روزی ک با ماشین جنازه ی سرد و بی روح پدرمو برای آخرین بار داخل خونه آوردناون روز بود ک فهمیدم همه ای این احساسات دیگه به پایان رسیده همه ی دلخوشی هام همه ی رویاهایی ک فقط با وجود "پدر" معنا و براورده میشد!بچه بودم ولی فهمیدم بی پدر شدن یعنی چی!فهمیدم آرزوهام دیگ برآورده شدنشون محال شده برامفهمیدم ترحم فامیل هیچ دردی روادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: پنجشنبه 13 بهمن 1401 ساعت: 18:54

صفحه بندی